کد خبر: 297

روز مهندسی در تقویم رسمی ایران روز پنجم اسفندماه می‌باشد. این روز به یاد دانشمند بزرگ ایرانی خواجه نصیرالدین طوسی به ثبت رسید.

پایگاه خبری‌وتحلیلی «صبح‌شد»: شهرزاد پاییزی: روز مهندسی در تقویم رسمی ایران روز پنجم اسفندماه می‌باشد. این روز به یاد دانشمند بزرگ ایرانی خواجه نصیرالدین طوسی به ثبت رسید، در ادامه ۲ متن را در مورد روز مهندس می‌خوانید، اولین متن از شهرزاد پاییزی و دومین متن از مهدی صادقی است.

 

شنیدم دیگه تو یه آقا مهندس شدی…
یه آقا مهندس شیک!
از اونا که کت شلوار میپوشن… از اونا که بوی ِ ادکلنشون دنیارو بر میداره… از اون مهندسا که یه ابروشون بالاتر از اون یکیه… از اونا که وقتی عصبانی میشن دست میکشن به صورتشون!
از اونا که موبایلشونو دیر به دیر جواب میدن‌‌… از اون مهندسا که یه خودکار ِ گرون گوشه سمت چپ کتشون دارن… از اون مهندسا که قهوه‌شونو رو میز کارشون میخورن…
این روزها اطرافیانت، چه بسا غریبه های دورو برت ضعف میکنن وقتی تو رو اینجوری میبینن…
ولی من، هنوزم بعد این همه سال و این همه رفتن و این همه دوری از دستات‌‌‌… دلم واسه اون قیافه ی ژولیده و نامرتب و بامزه ی دوران دانشجوییت تنگ میشه… من اون عکسایی‌و بین کاغذای کتابام دارم که توشون کت تنت نبود! اما کاپشنت چون هوا سرد بود تنم بود… من وقتی اونجوری بودی و هیچ ژست و سبک مهندسی‌ای نداشتی عاشقت شدم… حتی بی کت و شلوار، بدون ِ سیگار و دسته چک!
دلم واست تنگ میشه گاهی!
عشق ساده پوشِ من!
کاش میشد
عطر ِ جدیدت به مشامم برسه…
آقا مهندس ِ روزهای ِ دور؛ اما خوب ِ من! 🙂

قرار بود من پزشک شوم. یعنی این قرار را با پدرم گذاشته بودیم. قرار بود درسم را خوب بخوانم، بعد در بهترین دانشگاه ایران قبول شوم و پزشکی بخوانم. این قرار مال وقتی بود که اصلا نمی دانستم دانشگاه و کنکور چیست. از برق چشمان پدرم – وقتی از پزشکی حرف میزد – فهمیده بودم باید چیز قشنگی باشد.

اما اصلی ترین تصمیم زندگی ام را در پانزده سالگی گرفتم. پدرم گفت باید مهندس شوی. مهندسین ارشد محل کارش او را قانع کرده بودند که پول در مهندسی ست. بعد با عجله خودش را به خانه رسانده بود و گفته بود: پسرم پزشکی سخت است،‌ آخرش هم معلوم نیست تخصصی که میگیری به درد پول در آوردن بخورد یا نه. اما مهندسی خیلی بهتر است‌، چهار سال درس میخوانی،‌ می شوی مهندس. یک امضا میزنی و تمام. بعد ماشین های خوشگل و مدل بالا میخری، خانه های آنچنانی. حتی می توانی در هر شهر یک خانه داشته باشی. این ها را میگفت و لذت می برد. احساس می کرد یک لیموزین مشکی صفر کیلومتر ایستاده است جلوی خانه مان و دو بادیگارد مشکی پوش خوش تیپ من را بدرقه خانه کرده اند.

آن زمان اما من عاشق دختری شده بودم که خانه شان روبروی خانه ما بود. درست روبرو. هر شب یک ربع مانده به دوازده بدون اینکه قرار قبلی گذاشته باشیم می آمدیم جلوی پنجره و همدیگر را نگاه میکردیم. هر شب برایش نامه می نوشتم که دوستش دارم و قرار است پزشک مشهوری شوم و برایش یک خانه زیبا و النگو بخرم. بعد که تصمیم بابا عوض شد تمام نامه ها را پاره کردم و دوباره برایش از مزایای همسر یک مهندس شدن نوشتم و توضیح دادم که مهندس ها خانه ها و النگو های بهتری برای همسرشان می خرند.

هیچوقت قسمت نشد نامه را به او بدهم، چون تا می آمدم تصمیمی بگیرم، قرار هایمان عوض می شد. یک روز راننده اتوبوس می شدم،‌ یک روز حسابدار. یک روز فوق تخصص قلب می شدم و یک روز مخترع سامانه های موشکی. فکر میکردم قبل از اینکه کسی را دوست بداری باید تکلیف قرارها با پدرت را مشخص کنی. بالاخره وقتی همسر آینده ات از تو النگو خواست،‌ باید بتوانی بگویی چشم.

یک روز هم دیدم که دست به دست پسری که حداقل پنج سال از من بزرگتر بود قدم می زند. رگ غیرت شرقی ام باد کرد و آمدم دوباره همه ی نامه ها را پاره کردم و ریختم توی چاه توالت. دیگر هیچوقت پای پنجره نرفتم،‌ هیچ وقت تلاش نکردم تا بدانم اسمش چیست و با پدرش قرار گذاشته است که چکاره شود. بعد از آن دیگر قراری با پدرم نگذاشتم. نه دکتر شدم و نه مهندس، نه نابغه ریاضیات و نه تکنسین ماهر الکترونیک. شاعر شدم ‌و تمام زندگی ام با کلمه گذشت.

یک روز کاغذی برداشتم و بزرگ روی آن نوشتم: یادم باشد قبل از اینکه با پسرم قرار بگذارم که چکاره شود،‌ به او یاد دهم که خوب عاشق شود‌، خوب عاشقی کند و بجای النگو و خانه ی زیبا‌، برای معشوقش قشنگ بخندد ‌و جرات کند که روزی چند بار به او بگوید:‌ دوستت دارم.

مهندسی که نداند چگونه باید بگوید دوستت دارم‌، به درد لای جرز دیوار می خورد. پزشکی که نداند درد دل بی صاحاب معشوق‌اش را چگونه باید دوا کند‌، آمپول زن هم نیست. بعد نامه را تا کردم و گذاشتم توی صندوقچه ای که نامه های زیادی را از قبل در دلش جا داده بود.

انتهای پیام/

برچسب ها